°O°(♥‿♥)شمـــــــیم عشــــق(♥‿♥)°ºO

اینده کتابیست که امروز می نویسیش پس چیزی بنویس که فردا از خواندن ان لذت ببری

پس گردنی خدا

پیرمرد عینکش را روی پیشانی اش سر داد و در حالی که چشمش را میمالید خمیازه کشداری کشید و گفت امروز برام بار نیومده ولی به گمونم یک کیلویی مونده باشد با سر تایید کردم و پیرمرد در تاریک روشن قفسه ها پسته‌های خام را با کف دستش از محفظه شیشه ای به داخل پلاستیک ریخت چشم بر نمی داشتم حرکاتش را تعقیب می‌کردم صدای خسته زنی دستان پیرمرد راشل کرد سلام اوستا حاجی ،،،سلام دخترم ....

نسرین جان بهتر هستند ؟؟؟؟

به لطف خدا خوبه ...دکتر گفته کم خونیه.... پسته ی خام داری  اوستاحاجی ؟؟؟

نگاه پیرمرد روی من ثابت ماند انگار دلش نمی خواست حقم را به او بدهد و منتظر تایید م بود اما من انگار نه انگار گویی این موضوع را نفهمیده بودم...

با صدایی گرفته گفت...


بار نیومده  امروز برام دخترم... اول صبح براش کنار میزارم...

دیگر از صدای خسته پشت سرم خبری نبود. پیرمرد خیلی سرد جواب خداحافظی مرا داد و باز نفهمیدم..

از کنار دکه ی روزنامه فروشی مجله ی محبوبم را خریدم...

تا مقصد بیست کیلومتری راه بود سواری گرفتم.. پسته را کنار هم گذاشتم....

و مجله را باز کردم در مسیر پیاده ایستگاه تا منزل خواستم پسته بخورم....

اما ...

خدا پس گردنی اش را زده بود و پسته در ماشین جا مانده بود...

خدای من.. مهربان بزرگ ...می دانی که نفهمیدم.

به بزرگیت قسم، بعد از تلنگرت حواسم جمع است ... جمع مردم نیازمند ، جمع مردم بیمار، جمع مردم فقیر، که اینان مردم نیستند و بهترین مخلوق تواند برای به تو رسیدن ..

خدای مهربان حواسم جمع است....

 

    علی محقق    

[ چهارشنبه 13 تیر 1397 ] [ 15:26 ] [ shamimeshgh_m ] [ ارسال نظر(0) ]